باران مي بارد...
این دره عمیق است:
من نه رسم پریدن می دانم و نه عادت به شنا کردن دارم
ديگر برايم مهم نيست: از نردبان آسمان هم مي افتد
صد دست شايد صدا داشت اما، از دست هامان تكان هم مي افتد.
دلشوره دارم دلم شور دارد: من بعد از اين قصه خوابم نبرده
ديگر برايم مهم نيست : در فال من كهكشان هم مي افتد
ديگر برايم مهم نيست: آب از سر من به دريا بريزد
دستي كه بالاتر از دست من...شد!!! از ته به بالا بريزد
دلشوره دارم دلم شور دارد؛ خون سياوش بگيرد جهان را
ديگر برايم مهم نيست: سودابه هم در دلش (( ما )) بريزد
من بعد از اين قصه خوابم نبرده، خوابي كه ديدم : نديدم
ديگر برايم مهم نيست؛ حتي سرابي كه ديدم: نديدم
من مانده ام روي حرفم كه حرف است. بستي به نافم خطر را
آب از سر من گذشت و... غير از حبابي كه ديدم: نديدم
ديگر برايم مهم نيست : دنيا بزرگ است و ((من)) ريز ريز است
اينجا كه من هستم امن است!!! من سنگرم تا ابد پشت ميز است
خيري كه گفتي نديدم . از خير و شر دردسر پا به سر پر
لعنت به دنياي ما كه ... دعواي بين ((بگم ها)) و ((چيز)) است.
ديگر برايم مهم نيست: (( من)) دارد از عمق فنجان مي آيد
فالي كه ديدم برايت عجيب است : ... دارد زمستان مي آيد
((مي ترسم اي سايه مي ترسم اي دوست))، نان از سر من گذشته
آبي كه خوردم حلال است، دارد براي تو باران مي آيد...




