تبليغاتX
ابر دلتنگیها

ابر دلتنگیها

حرفهای ناتمام ...

باران مي بارد...

 

این دره عمیق است:

من نه رسم پریدن می دانم و  نه عادت به شنا کردن دارم

ديگر برايم مهم نيست: از نردبان آسمان هم مي افتد

صد دست شايد صدا داشت اما، از دست هامان تكان هم مي افتد.

دلشوره دارم دلم شور دارد: من بعد از اين قصه خوابم نبرده

ديگر برايم مهم نيست : در فال من كهكشان هم مي افتد

ديگر برايم مهم نيست: آب از سر من به دريا بريزد

دستي كه بالاتر از دست من...شد!!! از ته به بالا بريزد

دلشوره دارم دلم شور دارد؛ خون سياوش بگيرد جهان را

ديگر برايم مهم نيست: سودابه هم در دلش (( ما )) بريزد

من بعد از اين قصه خوابم نبرده، خوابي كه ديدم : نديدم

ديگر برايم مهم نيست؛ حتي سرابي كه ديدم: نديدم

من مانده ام روي حرفم كه حرف است. بستي به نافم خطر را

آب از سر من گذشت و...  غير از حبابي كه ديدم: نديدم

ديگر برايم مهم نيست : دنيا بزرگ است و ((من)) ريز ريز است

اينجا كه من هستم امن است!!! من سنگرم تا ابد پشت ميز است

خيري كه گفتي نديدم . از خير و شر دردسر پا به سر پر

لعنت به دنياي ما كه ... دعواي بين ((بگم ها)) و ((چيز)) است.

ديگر برايم مهم نيست: (( من)) دارد از عمق فنجان مي آيد

فالي كه ديدم برايت عجيب است : ... دارد زمستان مي آيد

((مي ترسم اي سايه مي ترسم اي دوست))، نان از سر من گذشته

آبي كه خوردم حلال است، دارد براي تو باران مي آيد...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت توسط لیلی |


آغوش...

 

 آغوش تو ...


 مترادف امنیت

 است

                                                                                                 
 آغوش تو ... 

                                  
 ترس های مرا می بلعد

 لغت نامه ها دروغ می گفتند


 آغوش تو ...


 یعنی پایان سر درد ها


 یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها


 آغوش تو ... یعنی "من" خوبم!


 بلند نشوی بروی یکوقت!


 بغلم کن


 من از بازگشت بی هوای ترس ها


 می ترسم

 از من، جای خالی من می ماند...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت توسط لیلی |


نگاه ...

 

نگاه ِ گستاخانه ام

گره ای کور ساخت و میان هرزگی چشمهایت

ماهرانه نَقش بستْ قسم هایِ خُورده و نخُورده ام را

دُروغ می بافتی یک تِراژدیِ غم انگیز را

بی فایده است

جاذبه ای دارد صدایَت...صدایم...نِگاهَت...نِگاهَم

قُدرتی دارد آغوشَت...آغوشَم...لبهایَم...لبهایَت

امّا بی فایده است

باز هم بوسیدنَم را مَهار نِمیشوی...نمیشوَم

باز هم باورهایم را رویِ خلّاقانه ترین دُو رویی هایت بَنا میکنم..

مُحتَوایِ گلویَم

نِمیشِکنَد نِمیبارَد

چشم بسته

فردایی را میبینم که

هزار بار پشیمان تر از امروز

لعنت مینشانَم

از حالا میگویم

تقصیر ها گردَنِ زمینُ آسِمان

گردَنِ تو و نِگاهَت

گردَنِ دیروزهایِ ناخواسته

از خواب میپرم

هنوز خنده هات گوشمو نوازش میکنه

چه لِذتی داشت کابوس وجودت

آه .....

چه زیباعاشقت بودم

 

*********************************************************************

 

هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود


هر لحظه دردي سر بر مي دارد

و هر لحظه نيازي

 

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي كند

 
اين ها بر سينه مي ريزند و راه فراري نمي يابند


مگر اين قفس كوچك استخواني

 
گنجايشش چه اندازه است ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ساعت توسط لیلی |


خاطره

کوچ گاهی خوب است

رفتن و دل کندن بهتر از ماندن و رسوا شدن است

یاد ها ؛ خاطره ها ... دوستانت هستند

روزهای غربت همدم جام شرابت هستند

سفرت گرچه گران ؛ کوله بارت سنگین

باز هم می گویم : " بهتر از ماندن و رسوا شدن است "

تا به کی داد از این بیدادی ؟

تا به کی بغض فروخورده فراموش کند فریادی ؟

حجم تنهایی ها بافته پود کبود به شب تار و سیاه

کرده پیراهن حسرت آلود به تن روز خدا

بازهم می گویم  : "کوچ گاهی خوب است "

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390 ساعت توسط لیلی |


وقتی تو نیستی

 
 
وقتی تو نیستی دستانم به اندازه ی فاصله ها خالی است

 و به غریبی یک پرنده در شاخه ی شب تنها

در اوج تنهایی شب به همنشینی ام می اید

 و وزش بی رحمانه اش شانه های امیدم را می لرزاند

وقتی می فهمم باز تو نیستی چشمانم طعم باران می گیرد

 و پرنده های زخم خورده ی اشک دسته دسته از انتظار نشینی چشمانم

بر می خیزند

و در ان سوی گونه ها دست و پا می زنن

د وقتی تو نیستی روح فرسوده ام از بارش تند فاصله ها تب می کند

 ولحن معصوم احساسم لب به هذیان می گشاید

 وقتی تو نیستی حصار سخت دوری ها محکم تر می شود

 و این چنین من بی تو می مانم...

وقتی تو نیستی باغبان پیرخاطره ها هم شاخه ای تبسم به غمگینی چهره

ام نمی فروشد

 و هر گاه بی تو ماندن سخت ازارم می دهد

 با سبوی کهنه ی خاطره ها یاد و خاطراتت را آب می دهم

 باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم اخربه من

بگو..

 طاقتم زرد شد چرا گیاه امدنت نمی روید؟

 

********************************************************

  برای تو
 
...چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو؛ نمیدانم... شاید
 
 که روزی بخوانند بی تو عشق مرد
 

این تو را بس باشد

 

که آشنای رنجت

 

نه همه کس باشد...

.
.
.
.
.
.
.

راستی چه قدم های دنباله داری

 

من را بیهوده پیمودند


و چه دست های ناثوابی ،


بی خیال از محرم یا نامحرم بودنشان


من را چیدند


بیچاره ها نمی دانستند که من


سرشار از تیغ زخم های سمی زندگانی ام


که از دوستان گرفته ام


و عسل تحویل کام همیشه شیرینشان دادم


تا هر بار با همت استوارتری


من را به تلخی هایشان مهمان کنند !


...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ساعت توسط لیلی |


نــــــمی گویم ......بـــــــــمان ؟؟؟؟؟

 

برای به هم ریختن من

دستهایت چقدر خالیست

انگار چشمهای سوخته ات سر آغاز همه ویرانی هاست ...

نمی گویم بمان

اما برای از یاد بردنت

فرصتی برای من کنار بگذار

... من آهسته به تو دل  بستم

بگذار آهسته نیز

از یاد بردنت را دیوانه شوم

...دیگر برای از دست ندادن تو توان لازم نیست

تو اگر بخواهی می مانی

و من دست هایم را برای آمدنت خسته نمی کنم

تو اگر بخواهی

چشمهایم از خیسی سرد اینهمه گره های نمی ترسد

تو اگر بخواهی می مانی

حتی اگر قلب من پر شده باشد

اصلا تو خود دل میشوی

جایگاه همه بودنها و نبودنها ...

... اگر بخواهی !

چقدر آرام، خشن میشوی

بی آنکه من دستهایم را بو کرده باشم

 محکوم خواهم شد

و من از حوصله ی تو سر می روم ...

تو بزرگ تر از آنی

که کوچکی های مرا گذشت کنی

من توان بالیدن ندارم

مرا ببخش

من بلد نشدم ((تو)) بشوم ...

********************************************************** 

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق و
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی چه ارمغان نجیبی
و چه سرنوشت تلخ و غریبی
که هر بار ستاره های زندگی ات را با دستهای
خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی
وخود در تنهایی وسکوت با چشمهایی خیس از غرور
پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی و
خموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
وباز هم تو بمانی وتنهایی و دوری
و باز هم تو بمانی و  یک عمر صبوری .......!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت توسط لیلی |


شعری ازحسین پناهی

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم که مرا نمی شنوی

و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتظار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !

 

 

پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

 

 

صدای پای تو که می روی

صدای پای مرگ که می آید . . . .

دیگر چیزی را نمی شنوم !

 

 

چه زود هوا تاریک شده است

و حالا کورسوی هزار نور کوچک و بزرگ در زمین

و در آسمان !

جمع و جور می شوم تا تو نیز در پنجره ها جا شوی ،

برای سکوت طولانی ِ آینده .....

 

عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ساعت توسط لیلی |


 

بغض سکوت

بغضم از جنس سکوت است

و اشکهایم تبلور سخنان بی صدا

دیو کدامین قصه مصوتهای الفبایم را اینچنین ربوده ؟

که چشمانم فریاد کش صامت هایم شده اند؟

وای که اگر این بغض سکوت بشکند..

            ***************************************************************************************************  
 

بي تو اين عشق غريب است ، بهارم! برگرد

اين همه فاصله آيد به چه کارم؟ برگرد

آسمان خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو

پُرم از ابر ، که همواره ببارم ، برگرد

سهمم از شعر ، فقط گريه شده ، ماه ِ غزل !

ها . . . دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد

صبر باراني من را که خزان دزديده ست

قدر اين پنجره من تاب نيارم ، برگرد

تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد

بي تو اينجا قفسي تنگ تر از خاطره هاست

من ِ ققنوس صفت سوختم از تنهايي

بی تو این عشق غریب است بهارم ! برگرد

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 ساعت توسط لیلی |


بی سرزمین ...

 

من زیر سایه های خوش باوری آرمیده ام

و انگشتانم روی خاک

نقش افق را می کشند،

میعادگاه آسمان و دریا....

گاهی طفلی به شتاب می آید و کف کفش هایش نقش هایم

را در هم میریزد

اما لبهایم

هیچگاه از گفتن آن جمله دو کلمه ای خسته نخواهند شد

و انگشتانم از نقش زدن و نوشتن

ذهن من بین خطوط، لابلای نقش ها

حک می شود

و عابران باز سرمی رسند

گاهی با حوصله تمام

تمام دست نوشته های ذهن مرا می خوانند

بعد

عاشقم میشوند

دست دراز می کنند

می خواهند همراهشان بروم

نه

نمی روم

نخواهم رفت

دست هایم را توی جیبم مخفی می کنم

نمی آیم!

می گویم از میان تمام شما

من با آن کسی خواهم رفت

که هرگز برای آن که همراهش بروم دستی دراز نکرد

او که همیشه دنبالش دویدم

نمی دانم اگر بایستم

اگر نتوانم

دستی دراز می کند برای بردنم؟

می گویند نه!

و دست دراز می کنند...

من اما

چشم انتظار توام

 

                   مسافر من

                                   دریای من

                                               امروز من
 
 

                             فردا را بی تو دوست ندارم.

                                          می فهمی.....!!؟؟؟؟

 

             ************************************************************************

یادگار!

 

            از بهار

                تقویم می ماند

                         از من

               استخوانهایی که تو را

                    دوست داشتند

 

               ***********************************************************************     

اسمت را موج می برد

خودت را کشتی

موهایت را باد

و یادت را دفتر گمشده ام

اسمم را سنگی نگه می دارد

خودم را گوری

و یادم را...

             مهم نیست!!!

 

             *********************************************************************

 

 

این روزها، روزگار  

آب دلم را گل آلود کرده است

شاید که بتواند از آن ماهی بگیرد،

اما نمیدانم

ماهی های دلم 

که همه به سوی تو شنا کرده اند!

رفته اند...

 

         **********************************************************


تن من لانه کرکس هم هست

چه رسد تو که به اندازه آواز قناری شادی

من درختی هستم...

که تنم پر شده از لانه مرغان هوا

در خیابان خدا

پشت آن کوچه مهر

اندر آن باغ بزرگی که پر ازمزرعه سبز درختان خداست

تو بیا بر تن من لانه گزین

و هر آنگاه که خواهی بروی آزادی...


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389 ساعت توسط لیلی |


شاید ...

 

برایت بارها باید بگویم

که در رگ های من جاری شدی چون خون

که از من ساختی بار دگر مجنون

شاید . . .

از شکوه عشق خانمان سوز

برایت بارها باید قسم ها یاد کرد

برایت بارها باید سر سجده فرود آورد

شاید . . .

ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد

به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم

برای قلب تو شاید خدا گردم

نمیدانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای میگیرم

و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه میمیرم

شاید . . .

نمیدانم که بعد از سالهای سخت و دشوار

که بعد از روزهای گرم و شیرین

زمان مردنم آیا

در آغوش تو جانم را خدا گیرد

ویا این آرزو در نطفه میمیرد

شاید . . .

*************************************************************

همه جا در پی تو م

 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 ساعت توسط لیلی |